تبليغاتX
ابر و آینه




















ابر و آینه

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا گو بیا سیل غم و خانه زبنیاد ببر

بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن

کمک کن تازه بارون من غریبم پرپرم کن

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت |it's home | توسط ابر و آینه| |

دلم می خواهد کسی برایم سهراب بخواند. بلند و آرام
نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت |قصه ی دیروز | توسط ابر و آینه| |

دلم بهانه می گیرد، بد. می دانم چه درد بی درمانی به جانش افتاده است. و بهتر می دانم که درمانی هم نیست. باید صبور بود تا این تب کمی فروکش کند. تمام خاطرات دور و نزدیک به سراغ ام آمده اند. شناسنامه ام سنگینی می کند بر این دلتنگی. نام جایی دور، نمک بر زخم می شود. حروف بر نفس راه می بندد. بغضی می آید که فرو خورده می شود. مبادا دنیا بفهمد.

وقتی می آمدم باران می بارید. آسمان و زمین یکی شده بودند. مه بود. سرد بود.   و  جاده دور . . . 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت |it's home | توسط ابر و آینه| |

می پرسه کی برمی گردی؟ حالا که هوایمون کردی. خبر نداره که این دل بیش از این حرف ها بهانه  داره. از وقتی که از اون سفر عجیب اش برگشته، نگاهش دوست داشتنی تر شده،نمی شه ازش دل بکنی!
نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت |هوا هوای ... | توسط ابر و آینه| |

said and done

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت |it's home | توسط ابر و آینه| |

going home, saying goodbyes !

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت |it's home | توسط ابر و آینه| |

http://www.anjam.blogfa.com/

حروف اش را دوست داشته ام. سال ها. این روزها به اصرار من حروف اش را ، بعد از سال ها، برایم نجوا می کند.

 

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت |دیگران | توسط ابر و آینه| |

sometimes I hate you, sometimes I love you

most of the time I like you !!!

so what !

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت |قصه ی دیروز | توسط ابر و آینه| |

خودش را لوس می کند و ما از این کودکی لذت می بریم!

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت |یک جور خاص | توسط ابر و آینه| |

دلم می گیرذ وقتی حروف مرا نمی فهمد. فکر می کند محرمی هست محرم تر از او. خبر ندارد در دل کوچک من هیچ قصه ایی برای گوش او ناگفته نمی ماند!

نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت |یک جور خاص | توسط ابر و آینه|

حروف تمام می شوند, گاهی. نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد. گاه واژه ها تکراری می شوند و تو باید به دنبال کلامی تازه باشی!
نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت |سکوت ها | توسط ابر و آینه| |

چشم و دلمان روشن شد.

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت |حرف های اضافی | توسط ابر و آینه| |

وقتی عصبانی می شوی چه می کنی؟

 

هیچ !

 

چه خوب ! !

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت |سکوت ها | توسط ابر و آینه| |

چشم ام بر آسمان بود، بر جایگاه خدایان. چشم ام بر آبی کاشی بود. بر بلندای بانگ الله اکبر موذن. بر زنجیرش کشیدند. به تاریکی اش بردند.

خدایش بیامرزد! 

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت |تا رسیدن | توسط ابر و آینه|

خنجر بدست گرفته، مرا پاره پاره می کند. روحم را، ایمانم را، خدایم را. تو به انکار آمده ایی. آمده ایی تا آنچه را که خدای من است به یغما ببری. من در انتهای زمین به انتهای آسمان رسیدم. تو که ندیدی! تو که نه چشمانت به راه من بود، نه قدمهایت هم پای خواسته های من. تو نادیده بینا آمدی، اما نه بر دل من. آنچه دیدی قصه ی خودت بود و بس.

امشب که آسمان قصد جانم کرده است، خدا صبوری ام بخشیده است. می خواهم گودالی حفر کنم به عمر خواسته ام. می خواهم به سراغ کلمه ایی بروم که لرزه بر من انداخت. من به خودکشی دلی می روم که نه از آن من بود نه بر من. فقط تمام بودنم بود.

امشب قصد جانم کرده اند.

امشب من قصد جانم کرده ام.

و جز سکوت هیچ درمانی ندارم!

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت |تا رسیدن | توسط ابر و آینه|


Design By : Night Skin