عمر ما کفاف این همه مجاز را نمی دهد. دیگر کسی آخر این خط مرا نمی خواند. تمام اش می کنم. این آخرین مطلب این وبلاگ است. بعضی از فصل ها نیمه تمام است. چه اهمیت دارد مثل عمر بعضی ها که نیمه تمام می ماند. کسی آمد سیلی محکمی به احساسات من زد. دل نازک من تاب این همه شکستن را ندارد. باید این روزهای باقی مانده ی عمر را جور دیگری زندگی کرد. دنیای مجازی خوب نیست. زندگی ام زیادی مجازی شده است. شما را به خیر و ما را به سلامت!
+
نوشته شده در دوشنبه 15 آذر1389ساعت توسط ابر و آینه
|
آسمان خانه هنوز آسمان اش آبی است. هنوز ستاره دارد. هنوز هستند کسانی از کسان من که عزیزند. اما چیزهایی هم هست که باید گذاشت و گذشت. و چیزهایی هست که مرا می گذارند و می گذرند. باقی مانده عمر ما تغییر اساسی می خواهد.
+
نوشته شده در دوشنبه 15 آذر1389ساعت توسط ابر و آینه
|
Sometimes the snow comes down in june
sometimes the sun goes 'round the moon
I see the passion in your eyes
sometimes It's all a big surprise
'cause there was a time when all I did was wish
you'd tell me this was love
It's not the way I hoped or how I planned
but some how it's enough
and now we're standing face to face
Isn't this world a crazy place
just when I thought our chance had passed
you go and save the best for last
all of the nights you came to me
when some silly girl had set you free
you wondered how you'd make it through
I wondered what was wrong with you
'cause how could you give your love to someone else
and share your dreams with me
sometimes the very thing you're looking for
is the one thing you can't see
+
نوشته شده در شنبه 6 آذر1389ساعت توسط ابر و آینه
|
I must be crazy now
Maybe I dream too much
But when I think of you
I long to feel your touch
To whisper in your ear
Words that are old as time
Words only you would hear
If only you were mine
I wish I could go back to the
very first day I saw you
Should've made my move when
you looked in my eyes
'Cause by now I know that you'd
feel the way that I do
And I'd whisper these words as
you'd lie here by my side
I love you, please say
You love me too, these three words
They could change our lives forever
And I promise you that we
will always be together
Till the end of time
So today, I finally find the
courage deep inside
Just to walk right up to your door
But my body can't move when
I finally get to it
Just like a thousand times before
Then without a word he handed me this letter
Read I hope this finds the way
into your heart, it said
I love you, please say
You love me too, these three words
They could change our lives forever
And I promise you that we
will always be together
Till the end of time
Well maybe I, I need a little love yeah
And maybe I, I need a little care
And maybe I, maybe you, maybe you, maybe you
Oh you need somebody just to hold you
If you do, just reach out and I'll be there
I love you, please say
You love me too
Please say you love me too
Till the end of time
These three words
They could change our lives forever
And I promise you that we
will always be together
Oh, I love you
Please say you love me too
Please please
Say you love me too
Till the end of time
My baby
Together, together, forever
Till the end of time
I love you
I will be your light
Shining bright
Shining through your eyes
My baby
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 آبان1389ساعت توسط ابر و آینه
|
ما از راه دوری می آییم . . .
+
نوشته شده در جمعه 21 آبان1389ساعت توسط ابر و آینه
|
هوای آلوده ی مسموم . . . نفس . . . دیر. . . فکر بی نتیجه. . . درد
+
نوشته شده در سه شنبه 18 آبان1389ساعت توسط ابر و آینه
|
ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پيالهی آب نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت
ديگر نه خوابِ گريه تا سحر،
نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،
ديگر نه بُنبستِ باد و
نه بلندای ديوارِ بیسوال ...! ........................................
آری به همین سادگی است. فصلی را می بندی و نمی فهمی چرا نمی شود در بینابین این بی فصلی, موضوعی پیدا کنی نو. و چیزهایی هست که مثل خوره روح آدمی را می خورد و انگار مهر سکوت بر لب زده اند و زخمی هست کهنه که کسی مدام بر روی آن پا می گذارد, می فشارد و جز سکوت هیچ نمی یابی و دلت می خواهد زمین و زمان را تیره کنی و نمی کنی و حالت از این همه صبوری خودت بهم می خورد و عصبانی می شوی از این همه سکوت خودت و به جای اینکه حق ات را از دنیا بگیری, از خودت می گیری و چرت و پرت می گویی و مدام موسیقی گوش می دهی و یک آهنگ را پشت سر هم تکرار می کنی, تکرار می کنی, تکرار می کنی تا دیگر نشنوی و شب و روزت را فرق نمی نهنی و حروف بی دلیل و فکر سرریز می کنند و تو نمی دانی چه می خواهی و از چه کسی می خواهی و در این گوشه ی خراب شده ی دنیا چه کار می کنی و اصلا این همه حرف به چه دردی می خورد و به فکر خط زدن تمام حروف ات می افتی و تا به حذف خودت از دنیای مجازی می روی و پشیمان می شوی و آخر سر نمی فهمی چرا مدام دردی از قفسه ی سینه ات تا تمام وجودت راه می رود, می دود, فریاد می زند و نمی فهمی ربطی با ارثیه خانوادگی دارد یا نه و نمی فهمی ربطی به عصب دارد یا نه و علم زیست شناسی ات را زیر و رو می کنی و به همان کتاب صورتی سال اول دبیرستان می رسی و حالت از گذشته بهم می خورد و در عین حال می خندی و در بین این وراجی های ذهن ایمیلت را چک می کنی و جواب دوستانت را می دهی و سعی می کنی مودب باشی و حالت ار این همه مراعات بهم می خورد و به خودت می گویی همین فردا سیگاری می شوی و از فکرت خنده ات می گیرد و همزمان شعر گوگوش را بلند بلند همراهی می کنی و از اینکه همزمان چند کار را با هم می کنی خوشت می آید و به خودت آفرین می گویی و یادت می افتد که در این گوشه ی خراب شده ی دنیا چقدر همه چیزمان شبیه خودمان است و چه حق های ساده ایی از نسل بعد و قبل و گذشته و فردا و آینده ضایع شده است و ذهن ات می رود به سمت همه ی نقدهایی که خوانده ایی و نمی فهمی چرا چیزی مدام آزارت می دهد و به یاد می آوری که بی عینک ساعت هاست چشم به تکنولوژِی دوخته ایی و دیگر شاید پیر شده ایی و خطوط را گم میکنی, پس چند لحظه ایی به دنبال عینک می گردی و به خودت می گویی چه مطلب بلند مزحرفی شد و فکر می کنی این اسهال ذهن را متوقف کنی تا کمتر این کثافت درد به دیگران سرایت کند و دل نازکشان ترک بردارد و همه با هم به هم تبریک بگوییم که چه دنیای قشنگی, فقط گه گاه آن روزنه های تاریک اش نمایان می شود.
همین
+
نوشته شده در جمعه 14 آبان1389ساعت توسط ابر و آینه
|
چیزهایی...چیزهایی که تو را یادآوری می کند. مثل اینکه کسی دست در زخم کند...فشار دهد. دردآور است. دلم بوف کور می خواهد. شاید جریان سیال ذهن, این دل... بگذریم. قرار ما چیز دیگری بود.
..................................................
دیگر نمی شود به این حس عجیب اطمینان کرد!
+
نوشته شده در جمعه 14 آبان1389ساعت توسط ابر و آینه
|
بزرگ می شوی. چشمانت را باز کن.
این روزها هوا سرد است. مثل هوای خانه ابری می شود, باران می بارد اما این کجا و آن کجا
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 آبان1389ساعت توسط ابر و آینه
|
از خدا به خاطر شناساندن مردمانش سپاسگزارم. مردمان چند شخصیتی. مردمان بی ادب. مردمان . . .
+
نوشته شده در شنبه 1 آبان1389ساعت توسط ابر و آینه
|
میدانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا همه میدانند که همهی ما يکطوری غريب
يک طوری ساده و دور
وابستهی ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقهايم.
آن روز
همان روز که آفتاب بالا آمده بود
دفتر مشق ما
هنوز خوابِ عصر جمعه را میديد.
ما از اولِ کتاب و کبوتر
تا ترانهی دلنشين پريا
ریرا و دريا را دوست میداشتيم.
ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پيالهی آب نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت
ديگر نه خوابِ گريه تا سحر،
نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،
ديگر نه بُنبستِ باد و
نه بلندای ديوارِ بیسوال ...!
من، همين منِ ساده ... باور کن
برای يکبار برخاستن
هزارهزار بار فروافتادهام.
ديگر میدانم
نشانیها همه دُرُست!
کوچه همان کوچهی قديمی و
کاشی همان کاشیِ شبْ شکستهی هفتم،
خانه همان خانه و باد که بیراه و بستر که تهی!
ها ریرا، میدانم
حالا میدانم همهی ما
جوری غريب ادامهی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريهايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعهی ليالی!
در جمع من و اين بُغضِ بیقرار،
جای تو خالی!
+
نوشته شده در جمعه 30 مهر1389ساعت توسط ابر و آینه
|
حرف هایی هست برای تو که بدانی, شاید روزی آنها را بازگو کردم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر1389ساعت توسط ابر و آینه
|
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است
مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است
با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست
اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم
روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
توی خواب خاک . ریشه ها موسم شکفتن
همصدای من میخونن وقت از تو گفتن
چشم بستمو تو بیا به سپیده وا کن
با ترانه نفسات باغچه رو صدا کن
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم
روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
با ترانه نفسات . من ترانه میگم
اسمتو مثل یه غزل عاشقانه میگم
بیا که دیگه وقتشه . وقت برگشتنه
بوی پیرهنت که بیاد . لحظه دیدنه
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم
روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
+
نوشته شده در سه شنبه 27 مهر1389ساعت توسط ابر و آینه
|
کلمه که کم می آورم مرا تمام می کند. بیشتر اوقات که نمی توانم خودم را بخوانم, مرا معنی می کند. از تبار اردی بهشت است اما باید اعتراف کنم که دیوانه ترین آنهاست. روزگاری یگانه بود. تک. متفاوت. و همین ناب بودنش مثل جاذبه زمین همه را به سمت اش می کشاند. نمی شد از عجیب بودنش گذشت. ایده های خوبی هم داشت. بازی روزگار سرش آمد. کله شق بود, هنوز هم هست. هنوز هم گه گاه واژه های مرا می فهمد و جمله های مرا کامل. . . فکر می کنم خدا دست به کار است تا باران ببارد!
+
نوشته شده در سه شنبه 20 مهر1389ساعت توسط ابر و آینه
|
کسی شبیه من, کسی شبیه تو, اردی بهشتی است. سن و سال اش با شناسنامه اش نمی خواند. می گویند معمار است اما به چشم من انسان عجیبی است که خوب شعر می گوید. نثر زیبایی هم دارد. مرا یاد کسی می اندازد که نمی دانم کیست. آن روزها کودکی بود که میکروسکوپ اسباب بازی, ما را به هم نزدیک کرد, شاید هم اتفاقات آن برهه زمانی.
................................................
پی نوشت:
عجیب است, مثل تو. حرف هایش هم شبیه توست. اما متفاوت تر. من مانده ام با این همه اردی بهشتی چه کنم. راست گفتی دلواپسی های من به درد تو نمی خورد. حرف راست جواب ندارد. شاید بخوانی, شاید هم نه. اما چیزی فرق کرده است. من می گذرم. عبور می کنم و نمی دانی چه حس زیبایی است این رهایی. فکر می کنم خدا دست به کار است تا باران ببارد. روزهایت زیبا, دل ات روشن. . . هر جا که هستی. . .هر چند دور
...............................................
آهنگ ذهن:
آمده حال تو، احوال تو، سیه خال تو، سفید روی، تو ببیند .................. برود!
+
نوشته شده در سه شنبه 20 مهر1389ساعت توسط ابر و آینه
|