سلام
دوباره دلم برات تنگ شده و این بار هیچ کس جز خودم نگفت نامه!
این یکی رو پست نمی کنم. می دونم که قراره بیای.
نمی دونم چرا بی دلیل این همه اسمت تکرار می شه. هر دفعه یه چیزی پیش می آد, یه بهانه که سر و کله ی تو رو به دنیای کلمه ها باز می کنه.
بذار یه کم از خودم بهت بگم. این روزها بدجوری دلم بهانه ی خونه رو می گیره و سرم الکی شلوغ شده. نمی دونم چرا این همه خوابم می آد!
راستی می دونی که هیچکس نفهمید این عدد سه رقمی چقدر برای من مهمه , جز تو. گله ایی هم نیست. هیچکس نمی دونه معنی اش چیه. حتی نمی دونن چرا این همه خاصه.
چند روز دیگه یه سر می رم خونه. کلی وسایل لازم دارم که باید با خودم همسفر کنم. اما فکر کنم برای همیشه خودم رو تو خونه جا بذارم.
جدیدا اتفاق های عجیبی سرک می کشند. می دونم که این همه کلمه, "باز برایم خبرهای خوشی خواهند آورد."
چند روز پیش بدجوری به آسمون شک کردم. فکر کردم که باز می خواد اذیت کنه, ولی به دلایل مختلف مجبورم کرد که افکارم رو پس بگیرم.
بعضی از حرف ها رو نمی شه گفت. یعنی شنونده ی خاص خودش رو می خواد.
شاید یه روزی حوصله کردم و همه رو برات گفتم.
همه این بهانه ها و کلمه ها یک دلتنگی ساده بود.
تو را و تمامی کسانی را که کلمات رویاهای مرا می فهمند دوست دارم. آسمان را و باران را دوست دارم که بی دلیل مهربان اند و باز, مثل همیشه, محتاج دعای تک تک شما هستم!